دلنوشته

روز اول مهمه مراقبش باش

روز اول مهمه مراقبش باش

روز اول چی مثلا ؟

روز اول مثلا يه روزهايي هست كه خيلي خاصه و آدم رو ياد خاطرات شيرين زندگيش ميندازه…

خيلي خوبه كه اين اتفاقات مهم رو توي يک تقويم كوچيك شخصي علامت بزنيم تا هميشه يادمون باشه كه چي شد كه الان توي اين ساعت اينجاییم.

مثلا

  • مثلا روز اول آشنايي، روز اول زندگي مشترك، روز اول كاري، روزي كه يک قدم بزرگ توي زندگيمون برداشتيم !
    حالا چه خوبه كه اون روز رو با يكي شريك باشيم و شاديمون رو باهاش تقسيم كني،

چطوری روز اول رو قشنگ کنیم ؟

با يک شاخه گل، با يک پيام محبت آميز،با يک شام خوب، با يك ساعت كنار هم بودن.
اينا اونقدري گرون و سخت نيس اما با همين چيزاي جزيي و ساده حس خوبي تو قلبمون ايجاد ميكنه و باعث خوشحالي هم خودمون هم فرد همراهمون ميشه.

چه اشكالي داره خوشحاليمون رو تقسيم كنيم؟!

زندگي شيرينيش به همين چيزاس…

زندگي هرچقدرم كه سخت باشه يه روزهايي هست كه مارو خوشحال ميكنه ميشه حداقل براي چند ساعت همه سختي هارو فراموش كرد و لبخند زد

 

لبخند روز اول !

داستان :

خیلی درگیر کارهام بودم شاید نزدیک به ۴۰ ساعت بود نخوابیده بودم !

متوجه هیچی نبودم فقط میخواستم، کاری که عهده دارش شدم به بهترین شکل ممکن انجامش بدم. شاید بارها دیده بودمش ! دو روز قبلشم دیده بودمش!

دیگه داشت تموم میشد کارها و میخواستم برم خونه و فقط بخوابم اما …

یک لحظه اومد جلوم بایک نگاه مظلومانه و لبخند گفت این مغازه داره چرا نیست ؟

اون هیچ منظوری نداشت اما من تازه انگار دیدمش …

از همون لحظه شد همه زندگیم ، شاید فقط با یه لبخند…

مگه با  لبخند زدن جلوي حل مشكلات گرفته ميشه؟

ياد بگيريم زندگي براي همه سختي داره همه يك سري مشكلات دارن كه باهاش درگيرن
اما اين دليلي نميشه كه ما از لبخند زدن يا مهربوني كردن دریغ کنیم .

روز اول

مادر بزرگ خوشگلم همیشه میخندید… همیشه همینطوری دستهاش و روهم میذاشت … همین لبخند ساده اش دلیل این بود تا دلامون براش پر بکشه .

مراقب اولین روزهای زندگیتون باشید

 

دلم گرفته! دلگرمی یا دلسردی!

دلم گرفته

يروزايي هست كه آدم دلش ميگيره…

به خدا شكايت ميكنه كه چرا هرچي ميرم نميرسم!؟ ازش میپرسی چته ؟ میگه نمیدونم ، دلم گرفته …

به نظر من دل آدم زماني ميگيره كه كسي پيشش نباشه، دلداريش بده به حرفاش گوش بده.  بعضي اوقات هم اهدافمون اونقدر بــــزرگه كه بيش از حد توان به تلاش نياز داره . اما ما آدم ها توقع داريم سريع نتيجه بگيريم . اگر اين اتفاق نيفته دلسرد ميشيم.

 

مسيري كه داريم ميريم تا به هدفمون برسيم مثل يه كوهنوردي و فتح قله است…

کوهنوردی

ميري بالا ، ميري بالا وسط راه خسته ميشي . ميشيني تا يكم نفس بگيري.

حتي ممكنه توي راه پات ليز بخوره و يكم به عقب برگردي، ممكنه زمين بخوري و زخمي شي،ممكنه بگي بسه ديگه راه خيلي دوره برگردم اما يک نگاه ميكني ميبيني بيشتر مسير رو طي كردي و حيفه كه قله رو نبيني…

حيفه كه از اون بالا منظره قشنگ رو نبيني…

حيفه كه بگي من بيشتر مسير رو رفتم اما تمومش نكردم…

حيفه پس ادامه بده به قله كه برسي ي نفس راحت كه بكشي بقيش سرپايينيه ها

ديگه نفس نفس زدن نداره..

ديگه وايسادن و عقب رفتن نداره..

تو سر پاييني كه بيفتي همه چي به سرعت پيش ميره و زودتر به مقصدت ميرسي

و لذتش رو با تمام وجود حس ميكني

اونجاس كه ميشيني ميگي :

آخــــيش خسته شدم اما بلاخره تموم شد حالا ديگه بايد بشينمو يك چايي گرم بخورم.

 

براي همه اتفاق افتاده كه

 

يک عزيزي كه خيلي دوستش داشتيم و هيچوقت به اين فكر نكرده بوديم كه يك روزي از پيشمون ميره.

 

اما اين هم جزیی از زندگيه كه بايد باهاش كنار اومد. اين هم مثل يک سنگ وسط راه رسيدن به قله است.با خودمون ميگيم چرا عزيز من؟! چرا كسي ديگه اي نه؟؟! مگه جاي كيو تنگ كرده بود؟!!

ميدونم آدم ميشكنه، خورد ميشه، دلش ميسوزه، دلتنگ ميشه، گريه ميكنه، خاطراتش رو مرور ميكنه، منم بارها دلم گرفته .

اشكالي نداره كه ناراحت بود و گريه كرد اشكالي نداره يادش رو هميشه زنده كرد…

اما اين اشكال داره

كه تمام زندگي رو صرف ياد كردن اون عزيز كرد

اشكال داره كه از زندگي عقب بي افتيم

كنار اومدن با واقعيت هاي زندگي آدم رو بزرگ ميكنه.

 

يادمون باشه تمامي مسيري كه ميريم براي ساختن روحمونه براي خود سازيه،براي اينه كه تجربه كسب كنيم و اين تجربيات رو به ديگران انتقال بديم…

به نظر من دلم گرفته رو باید ممنوع کرد …

اگر به دنبال رسیدن به هدفهاتون هستید خوندن این مقاله رو بهتون توصیه میکنم :

من وقتی دلم گرفته میدونی چیکار میکنم ؟

داشتم كتابي ميخواندم راجع به زندگي و اهداف كه مطالب بالا رو نوشتم كه وسط اين حرفا به ذهنم اين موضوع رسيد:

اينكه ما كتاب ميخونيم اما متوجه يك موضوعي نيستيم؟؟؟ ،اينكه چرا اين كتاب نوشته شده؟! مطمئنأ از روي اجبار نيست.

به نظر شما چرا ؟

حالا که خودمم کتاب نوشتم خوب میفهمم که هیچ دید مالی ندارن ، نويسنده ها از دل مينويسند،تجربيات خودشونو بيان ميكنن،دوست دارن همه درموفقيت وتجربیاتشون شريك باشند.

دوست دارن راه رسيدن به اهداف رو آسون كنند.

دوست دارن لذت ها و تلخي هاي زندگيشونو با بقيه شريك باشن.

دوست دارن اون موانع كه باعث ليز خوردن تو راه رسيدن به قله ميشه رو پُل بزنن و به بقيه هديه بدن.

امیدوارم شما هم با خواندن این کتاب به جای گفتن دلم گرفته … دل گرمی شید نه دل سردی …

با شوق زندگی کنید . حمید وجکانی