داستان کتاب خوشبخت ترین کتاب ، مجله راز

در این مقاله در مجله راز از یک داستان کتاب استفاده شده است . امیدوارم این داستان را دوست داشته باشید.

این مقاله را میتوانید در شماره ۱۰۹ مجله راز صفحه ۸۹ مطالعه فرمایید.

 

داستان کتاب

داستان کتاب من خوشبخت ترین کتاب روی زمینم

میدونی چیه اصلا از همون اول از قیافش معلوم بود اینکاره نیست !

وقتی منو خرید تو نمایشگاه خیلی ناراحت شدم، حس کردم منو نمیخونه …

اومدم کنار بقیه دوستامم ازشون پرسیدم: یکم بهم دلگرمی دادن بعضیاشون میگفتن تا حالا چند بار اونارو خوانده اما یه چندتایی بودن که میگفتن خیلی وقته که اینحان و حتی یک بارهم باز نشدن .

خیلی ترسیدم گفتم نکنه منم مثل اون چندتا بشم .

واقعا ما کتابها خیلی وقتها آدم ها رو نمیفهمیم .

وقتی نمی خوان مارو بخونن برا چی مارو میخرن ؟

بابا ما کتابیم باید خوانده بشیم گلدون نیستیم برای طاقچه هاتون که …

دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم بیشتر از دوماه گذشته بود و هنوز حتی یکبارهم منو نگاه نکرده بود .

داستان کتاب هیچی عوض نمیشه!

بعد از چند وقت یکبار من رو از خونمون کنار دوستام جدا کرد و گذاشت روی میزش.

خیلی خوشحال شده بودم گفتم دیگه نهایتا همین روزاست که شروع به خواندنم کنه، خیلی ذوق داشتم اما این فقط برای چند روز اولش بود !

چند روز گذشت دیدم نه خیر !

همون داستانه هی از این طرف میز به اون طرف ولی دریغ از اینکه یکبار من و باز کنه و یک خط ازم بخوانه .

اوج ناراحتی ام از وقتی شروع شد که منو برداشت و گذاشت تو کیفش هرروز دنبال خودش میبردتم سرکار و برمیگردوند.

اما وضع همون بود، این آدم کتاب خوان نبود…

خیلی بی تاب شده بودم اما کاری از دستم بر نمیومد. چند ماهی همینطور گذشت اما تو چند روز همه چی عوض شد!

داستان کتاب همه چی عوض شد

چند روزی بود فکر کنم خیلی کلافه بود اما من که چیزی نمیدیدم تو کیفش بودم اما خیلی صدای داد و بیداد میشنیدم.

تو این روزا میترسیدم بیاد سمت من گفتم نکنه بیاد و من و بخونه دوست نداشته باشه برا همیشه منو بذاره کنار…

بی تابی من خیلی دوام نیاورد و یکباره همه چی عوض شد!

یه شب اومد تو اتاقش و در و محکم بهم زد من و گذاشت روی میز و شروع به خواندن کرد.

داستان کتاب یعنی داستانه ما کتابها اینه که ما کتابا وقتی میایم روبروی آدمها میشنیم خیلی خوشحال میشیم.

اصلا یه حسی داره چشم تو چشم هم بودن.

نگاهمون میکنن لبخند میزنن نگاهمون میکنن اشک میریزن ماهم مثل اونا با خنده هاشون میخندیم با گریه هاشون اشک میریزیم اما فکر نکنم آدمها این رو بفهمند.

داستان کتاب ما قشنگ شد

وقتی که شروع به خواندن من کرد همه چی عوض شد، قیافه اش عوض شده بود انگار خیلی با مصمم شده بود.

همش زیر یه سری از خطام خط میکشید. خیلی حس خوبی بود اون چند روز هرلحظه کنارم بود وقتایی که بهم نگاه میکرد و شروع به خواندنم میکرد خیلی کیف میداد.

وقتی ام که یکبار کامل من و خواند بازم هرچند روز یکبار یه سری بهم میزد یه چند خطی ازم روی کاغذ می نوشت و میرفت.

دیگه چیز زیادی از زندگیم نمیخواستم همین که یکبار خوانده بشم برام بس بود خیلی خوشحال شدم اما این پایان ماجرا نبود!

یه روز من و برداشت برد داد به یکی از دوستاش حالا کنار دوستای جدیدمم توی یه خونه جدید. بدون شک من خوشبخت ترین کتاب روی زمینم.

داستان کتاب رو برای چی نوشتم؟

کتابهایی که از نمایشگاه یا هرجایی می خرید برای خواندنند نه ماندن روی طاقچه ی اتاقتون ، کتابهاتون رو خوشحال کنید.

بعضی ها اهل مطالعه هستند و اما یک کتاب و خیلی وقته که میخوان بخونن و نمیشه ، نگران نباشید شاید هنوز وقتش نشده!

خواندن بعضی از کتابها توی یه زمان هایی از زندگیتون که اثر بخش و تاثیر گذاره .

چه کار قشنگی است دادن کتابهایی که دوسشون داریم به آدم های اطرافمون .

همیشه دوست داشتم بستری فراهم کنم تا بتوانم از طریق اون همه آدمها کتابهاشون رو باهم معاوضه کنند امیدوارم این اتفاق خیلی زود بیوفته.

این رو شک نکنید ، کتابها پاداش خوانندگانشون رو خواهند داد

داستان کتاب

با شوق زندگی کنید . حمید وجکانی